سعید نفر و خاطرات روز اول اسارت

سعید نفر و خاطرات روز اول اسارت

با توجه به در خواست بعضی از دوست مبنی بر اینکه کاش خاطرات آزاده گرامی سعید نفر  ، بصورت تایپی در سایت گذاشته میشد
تا خواندنش راحت تر باشد ، خود آزاده بزرگواری نمود و خاطرات روز اسارتش را بصورت تایپی برای ما ارسال نمود ، ما نیز
به رسم امانت عینا مطالب ایشان را که بصورت تایپ شده دریافت کرده ایم ، در این پست تقدیم میگردد.

در صورت درخواست شما عزیزان و علاقه مندان اگر تمایل داشتید میتوانیم بصورت تصویری و با زبان خود ایشان این خاطرات را در سایت قرار دهیم
که بستگی به تعداد درخواست شما و اعلام نظرتان دارد

در ضمن عکس زیر ماکت اردوگاه موصل2 میباشد که سعید نفر در آن محل اسیر بود

بنام خدا

زمان4/12/62 وقراربود درآن شب که اولین شب عملیات خیبربود ما یک عملیات ایذایی درمنطقه طلائیه وپاسگاه زید عراق انجام بدهیم تا لشکرهای دیگربتوانندعملیات اصلی رادرجزیره مجنون ومنطقه هورالهویزه شروع کنند.من که درآن زمان فرمانده گردان ویژه تخریب قرارگاه عملیاتی نجف اشرف بودم بهمراه 2 تن دیگرازبرادران ازجمله شهید علی قبله ای جهت خنثی سازی میدان مین وگشودن معبردریکی ازمحورهای عملیاتی به گردان شهید رجایی لشکر7 ولی عصر (عج) مامورشده بودیم.آن شب حوالی ساعت 11 بود که ما بی سروصدا وبا استفاده ازتاریکی شب بهمراه یک گردان عملیاتی متشکل ازنیروهای سپاه بسیج ولشکر77خراسان ارتش ازمبدا به سمت نیروهای دشمن حرکت کردیم.عراقیها که ظاهرا متوجه تحرکاتی درمنطقه شده بودبا استفاده ازتوپخانه وخمپاره اندازها شروع به گلوله باران منطقه کرده بودوهمین امرموجب کندی درحرکت نیروهای گردان شده بود.ترفند دیگری که دشمن درآن شب بکاربسته بود استفاده ازتیرهای رسام قابل مشاهده درتیربارهایشان جهت ایجاد رعب ووحشت دردل نیروهابود.رگبارگلوله های قابل دید بود که بی امان وقطارواربه سمت ما شلیک می شد وبه همین دلیل گردان زمینگیرشده بود.به همین جهت قراربراین شد که بخاطرجلوگیری ازاتلاف وقت من بهمراه معاون گردان ویکی ازبچه های اطلاعات عملیات که به منطقه را روزقبل کامل شناسایی کرده بود ویک بیسیم چی بنام مرتضی که ظاهرا طلبه هم بودجلوترحرکت کرده وخودمان راپای میدان مین برسانیم وتارسیدن گردان به پای میدان بنده مین هاراخنثی کرده ومعبری جهت عبورنیروها بزنم.ما 4 نفردرزیربارانی ازگلوله های دشمن حرکت کرده وخودمان رابا هر زحمتی که بود پای میدان مین رساندیم.البته درطول مسیراتفاقاتی افتاد که چندان خوشایند نبودازجمله تیرخوردن ومجروح شدن نیروی اطلاعات عملیات همراه ما ازناحیه پهلو که به عقب برگشت ونیروی دیگری بنام سید جایگزین اوشد که متاسفانه آشنایی چندانی بامنطقه نداشت وهمین موضوع مشکلاتی را برای ما به همراه داشت ویا اینکه درطول مسیرقرقره ای که طناب معبردرآن بود ازدست نیروها افتاده وبه زمین خورده بودودیگرقابل استفاده نبود وبه عبارتی دیگرطنابی درکارنبود تا مسیرمعبررابا استفاده ازآن مشخص کنیم.بگذریم بهرحال باگفتن یک بسم ا… وتوسل به ائمه اطهار(س) وقطع کردن سیم خاردارهای حلقوی ابتدای میدان بسرعت کارخنثی وپاکسازی میدان مین راباسیم چین وسرنیزه ای که همراهم بودآغازکردم وبدلیل حجم سنگین آتش دشمن سینه خیزوارد میدان مینی شدم که مرابه مبارزه می طلبید.مین های میدان ترکیبی ازمین های ضدنفرگوجه ای والمریهای تله شده توسط سیم تله ومین های ضدتانک بودکه درظاهردرردیفهای منظم کارگذاشته شده بودند.مین هارایکی پس ازدیگری وبسرعت خنثی میکردم وبدلیل عدم وجود طناب معبر مین های خنثی شده را دردوطرف مسیربصورت جاده درکنارمیله های شبرنگ قرارمیدادم تامعبرمشخص باشد.تمام دغدغه من درآن لحظات گشودن یک معبرامن وازدست ندادن زمان بودتا پس ازعبوربه موقع نیروهای گردان ازمیدان ورسیدن به نقطه رهایی بتوانند همزمان بامحورهای کناری کاراصلی عملیات را آغازکنند.دراواسط میدان هنگامی که قصد حرکت به سمت جلوبرای خنثی کردن نوارمین بعدی راداشتم یکی ازمعجزات الهی رابه چشم خود دیدم.یکی ازخصوصیاتی که من درکارم داشتم این بودکه هیچگاه درکارمعبر زدن شک نمیکردم اما آنجا ودرآن لحظه به نوارمین جلویی ناخوداگاه شک کردم انگاردستی نامریی روی سینه من گذاشته شده بود ومانع حرکتم به سمت جلومیشد و یک ندایی دردرونم میگفت زمین جلورویم راخوب بگردم وبیشتراحتیاط کنم.این حس برای خود من خیلی عجیب بودبرای همین زمین جلوی دستم رابااحتیاط بیشترباسرنیزه ای که دردست داشتم کندم ودرکمال تعجب وحیرت به مین ضدنفرگوجه ای برخوردم که خارج ازردیف وبصورت ایذایی کارگذاشته شده بود.این مین درست درجایی بود که من میخواستم دستم رادرهمان نقطه بگذارم وبه سمت جلوحرکت کنم یعنی اگرحرکت کرده بودم آن مین زیردستم منفجرمیشدوبدلیل حالت سینه خیز بودنم ونزدیکی صورتم به زمین معلوم نبود چه بلایی برسرم میامد.به همین دلیل خداراشکرکرده وسجده شکردرآنجا بجا آوردم.آن سه نفر برادری که پشت سرمن درمیدان مین حرکت میکردند متوجه موضوع نشدند اما سید که پشت سرم بود وسجده شکرمرا دیده بود دلیل کارم راازمن پرسید که درجواب گفتم الان وقت نیست که برایت توضیح بدم فقط اینو بگم که امدادالهی را با چشم خود دیدم.بهرحال با یاری ولطف الهی کارمعبربه پایان رسید وماخودمان را بسرعت به یکی ازسنگرهای کمین دشمن که خالی ونزدیک خاکریزآنها بود رساندیم. فاصله چندانی باعراقیها نداشتیم وبقدری نزدیک بودیم که صدای صحبت آنها رامی شنیدیم .برادرمرتضی یاهمان بیسیم چی باعقب تماس گرفت وموقعیت راگزارش داد ازاون طرف بیسیم به مااعلام شد که بدلیل حجم سنگین آتش دشمن نیروهازمینگیرشده اندوامکان انجام عملیات ازآن محورممکن نیست.لذابه مادستوردادند که هرچه سریعتربه عقب برگردیم وبه محورهای کناری ملحق بشیم. بااینکه راضی به این کارنبودیم چرا که با آن مشقت خودمان را به آن موقعیت رسانده بودیم اماچاره ای نبود وبایدازدستوراطاعت میکردیم لذاازسنگر خارج شده وبسرعت به سمت معبر حرکت کردیم.موضوعی که دراینجا پیش آمد و زمینه ساز گرفتاریها ومشکلات بعدی ما شد این بود که سید یاهمون فرداطلاعات عملیاتی عجله کرده وزودترازهمه ازسنگرکمین خارج شد بدنبال او من وپشت سرمن بیسیم چی ودرآخرمعاون گردان قرارگرفت چرا که قاعدتا میبایست من تخریبچی که معبرزده بودم وذهنیت بهتری نسبت به موقعیت معبرداشتم جلومیرفتم اما درآن لحظه ودرزیرآن آتش سنگین گلوله باران منطقه ازطرف دوست ودشمن دیگرمجال فکرکردن به این مسائل نبود.سید که جلوی ستون چهارنفره ماحرکت میکرددرآن تاریکی شب ناگهان وبه اشتباه وارد محوطه میدان مین خنثی نشده گردید وماهم پشت سراوبه تصور اینکه راه را سید درست میرود وارد محوطه شدیم .محوطه ای که مملوازمین وبخصوص مین های سیم تله شده والمربود.چندقدمی بیشترپیش نرفته بودیم که ناگهان منورهای عراقی فضای منطقه را مثل روز روشن کرد وما بلافاصله زمینگیرشدیم تا دردید دشمن نباشیم ومنتظرماندیم منورهاخاموش شوند تابتوانیم به راهمان ادامه دهیم.درهمین لحظه بود که در روشنایی منورها من چشمم به سیم تله های خنثی نشده افتاد که دورتادورمان خودنمایی میکردندودرآن جا بود که فهمیدم راه را اشتباهی آمده ایم.حالا آن چندقدم راچگونه درمیدان مین خنثی نشده با آن همه سیم تله آمده بودیم وهیچ اتفاقی نیفتاده بود این هم باز ازالطاف الهی بود.چاره ای نبود باید مسیر به اشتباه آمده را یعنی آن چند قدم را برمیگشتیم لذا به همراهانم موضوع راگفتم وازایشان خواستم به محض خاموش شدن منورها ومتعاقب آن تاریک شدن منطقه به همان حالت ستونی عقب گردکرده وبدون اینکه قدمی اشتباه بردارند با احتیاط ازمیدان خارج شوند.منورها خاموش شدند وستون چهارنفره ما عقب گرد کردبه گونه ای که معاون گردان نفراول بیسیم چی دوم من سوم وفرد اطلاعات عملیات درستون چهارم شدیم.درحال حرکت هنوزقدم سوم یاچهارم را برنداشته بودیم که ناگهان صدای انفجارشدیدی درگوشم پیچید وهمزمان آتشی را درمقابل چشمانم دیدم که بصورت گل شکفت ومتعاقب آن بوی باروت تمام مشام و وجودم رافرا گرفت بگونه ای که نمی توانستم نفس بکشم.یا خدا بله دراینجابودکه متوجه شدم همه چیز دست بدست هم داده تا آن حادثه ای که نباید اتفاق میافتاد اتفاق افتاده ومعاون گردان که درجلوی ستون حرکت میکرد پایش بر روی یکی ازهمین مین های والمر رفته وباعث انفجارمین شده بود.عزیزانی که درامرتخریب آشنایی دارند خوب میدانند که والمریکی ازبدترین نوع مین ها درحالت ونوع انفجاراست چراکه درهنگام انفجارحدود نیم متری به هوا پرتاب شده سپس درجلوی صورت شخص وبصورت ترکشهای مکعب شکل کوچک که تعدادشان به 1200 تا 1700 عددمی رسد منفجر می شود. درآن لحظه من که دراثر اصابت ترکشهای مین نفسم پیچیده بود ومجروح شده بودم تمام سعیم براین بود که درمیدان برزمین نیفتم چراکه احتمال اینکه برروی یک مین خنثی نشده دیگر بیفتم میرفت لذا درحالی که بدنم دراثراصابت ترکشهای مین مانند آبکش سوراخ سوراخ شده بود سعی درخروج ازمیدان مین را داشتم که دراین هنگام تیربارچی دشمن که صدا ونورانفجارمین را شنیده ودیده بود رگبار آتش تیربارش را به سمت ما گشود .دریک لحظه یکی از آن تیرها به ساق پای چپم اصابت کرد واستخوان پایم را شکست وبه مانند کسی که به او زیرپایی بزنند احساس کردم زیر پایم خالی شد ودر حالیکه سوزش ودرد شدیدی در پایم احساس میکردم درهمان محوطه میدان مین به زمین افتادم ودیگرهیچی نفهمیدم چرا که دراثر شدت جراحت و درد بیهوش شده بودم.دقیق نمیدانم چه مدت زمان بیهوش بودم فقط همین بخاطرم هست زمانی بهوش آمدم که دیدم سرم بر روی پاهای سید است واو درحالی که مرا تکان میدهد دائم اسم مرا صدا میزند ازاوپرسیدم چه اتفاقی افتاده وسید درحالیکه اشک میریخت گفت: نمیدانم ولی فکرمیکنم مین منفجرشده. ازاودرموردبقیه افرادپرسیدم که درجوابم گفت:معاون گردان شهیدشده وبیسیم چی هم بشدت مجروح شده ووضعیت خوبی ندارد وخودش هم چون عقبتر ازهمه حرکت میکرده جراحت کمتری برداشته وحالش زیادبدنیست.اودرادامه گفت که توسط بیسیم با عقب تماس گرفته وموضوع را اطلاع داده وآنها هم گفته اند هرکدامتان که می توانید سریع خودتان را به عقب برسانید.دراین لحظه خواستم ازجایم حرکت کنم که درد شدیدی تمام وجودم را فرا گرفت پای چپم را نمی توانستم حرکت دهم به سید گفتم:سید نگاه کن ببین پای من قطع شده؟ سیدنگاهی به پایم کردوگفت:نه ولی دست کمی از قطع شدن نداره پایت به یک پوست بنده.گفتم حالا چیکارکنیم؟واو درجواب من گفت:برادرسعید من شما را کول میکنم وتا عقب میبرم.من درجوابش گفتم:نه سید اینجوری نه توسالم به عقب میرسی نه من .هرجوری که شده خودت رابه عقب برسان وبانیروی کمکی برگرد نگذارما اینجا بمونیم ودست دشمن بیفتیم.اوابتداقبول نمی کرداما با اصرارمن درحالیکه چشمانش پرازاشک بود پیشانی مرابوسیدوقبول کردکه برود وبانیروی کمکی برگردد.سیدرفت ومن ماندم درکناربدن مطهریک شهید ویک مجروح درمیان آن میدان مین لعنتی برروی خاکهای رمل وتفتیده جنوب.خون زیادی ازمحل شکستگی پایم میرفت ومن سعی کردم با باندی که توی کوله ام داشتم جلوی خونریزی را بگیرم.دراثرشدت جراحات هرازچندگاهی بیهوش میشدم ومجددبهوش میامدم وناامیدانه چشم به آمدن سید بهمراه نیروهای کمکی بودم.زمان بسرعت سپری میشدوکم کم هواداشت روشن میشد.خودم راکشان کشان به بیسیم رساندم وباعقب تماس گرفتم.ازآنها سراغ سیدراگرفتم که درجوابم گفتند:سیدهنوزبه عقب نرسیده وبفرض هم که برسد آنها نمیتوانند نیروی کمکی برای انتقال ما به عقب بفرستند چرا که احتمال کشته ومجروح شدن نیروها نیز میرود.واین جواب درواقع آب پاکی بودکه روی دست من ریخته شد ومن دیگر ازآمدن نیروی کمکی قطع امیدکردم.بایدکاری میکردم نمیخواستم اینجوری بدست دشمن بیفتم اما دورتا دورمرا سیم تله ها محاصره کرده بودند ومن با آن پای شکسته وآویزان امکان حرکت نداشتم.شروع کردم زیرلب ذکرگفتن وباخداراز ونیاز کردن چرا که تقریبا کار راتمام شده میدانستم.دیگر روزشده بود وشدت گلوله باران ها کم شده بود مرتضی رامیدیدم که هرازچندگاهی تکانی میخورد وطلب آب میکند.تشنه اش بودقمقمه ام را ازجایش درآوردم تا به مرتضی کمی آب بدهم اما درکمال تعجب دیدم که ترکشهای مین قمقمه راسوراخ کرده اند وهیچ آبی درون آن نمانده است.حوالی ساعت 9یا10 صبح بود که یکی ازسربازان عراقی که ازسنگرش بیرون آمده بود ازدورچشمش به ما افتاد وبا صدای بلندفریادزد:ایرانی ایرانی.باسروصدای او 4-5 سربازدیگر ازسنگرشان بیرون آمدند وسرباز اول درحالیکه ازدوراسلحه اش رابه سمت ماگرفته بود مارا به دیگرسربازان نشان میداد.آنها درحالیکه یکی ازایشان مین های سرراهشان راخنثی میکرد با احتیاط ودرحالیکه سراسلحه شان رابه طرفمان گرفته بودند به سمت ما میامدند.من که درشب عملیات چیزی جزسیم چین وسرنیزه باخودم برنداشته بودم درآن لحظه آرزو میکردم ایکاش با خودم اسلحه ویاحداقل نارنجکی داشتم تاازخودم دفاع میکردم وقبل ازکشته شدنم به دست دشمن چندتایی ازآنها رابه درک واصل میکردم اما افسوس.چند دقیقه ای طول کشید تا آنها معبری بازکرده وخودشان را به ما رساندند درابتدا که میترسیدند جلو بیایند اما وضعیت مارا که دیدند نزدیک شدند.یکی ازآنها که کلاهش قرمز رنگ بود وعلوم بود فرمانده شان است به سربازان دیگردستورداد تا ماراتفتیش بدنی کنند که دراین تفتیش متاسفانه ازمن یک کوله کوچک محتوی مواد و وسایل انفجاری که پشت کمرم رفته بود ومن بکلی آنرا ازیادبرده بودم پیدا کردند که این مورد موجب حساس شدن آن درجه دار عراقی کلاه قرمز بعثی شد.اودرحالیکه کوله مکشوفه دردستش بود بالای سرمن آمد وباعصبانیت فریاد زد:انت حرس خمینی؟(توپاسدارخمینی هستی؟)ومن که خوشبختانه یک لباس خاکی بسیجی برتن داشتم درجواب گفتم :لا مطوع (نه داوطلبم).باشنیدن این جواب آن درجه دار با لگد بجان من افتاد وچندین لگد به شکم وپهلوی من واردکرد ناگهان چشمش به پای شکسته من افتاد نیشخندی زد وبه سمت پای مجروح وشکسته من رفت پایش را روی محل شکستگی گذاشت وشروع به غلتاندن پای من کرد ودرهمان حال به زبان عربی میگفت:تو پاسداری تو دشمن ومتجاوزی وآخرین جمله اش این بود:تورا می کشم.من که از شدت درد به خود می پیچیدم برای اینکه حسرت آخ گفتن را بر دل آن مزدور بگذارم لبهایم را گازمیگرفتم ودر دل خدا خدا میگفتم واین کارمن اورا بیشتر جری وعصبانی میکرد لذا به سربازانی که آنجا بودند دستورداد ازآنجا بروند تا بامن تنها باشد.بعداز رفتن سربازان آن بعثی مزدور گلنگدن کلاشینکفی را که در دست داشت کشید وسرلوله اسلحه اش را روی پیشانی من گذاشت. من که دیگر همه چیز را تمام شده میدیدم چشمانم را بستم وزیر لب شهادتین را خواندم .لحظات سختی بود ازیک سو شوق شهادت ورسیدن به لقا الله واز سوی دیگر دل کندن ازدنیا ومافیها وترس ازمرگ .شاید باورتان نشود ولی درآن چندثانیه که منتظر شلیک آن مزدور بودم تمام صحنه های زندگیم به مانند کسی که درون قطاری نشسته باشد وازپنجره قطاربیرون را نگاه کند درذهنم مرورشد وازجلوی چشمان گذشت با خودم میگفتم الان پدرومادر بیچاره من نمیدانند که پسرشان درچه وضعیتیه ودشمن تالحظه ای دیگر مغزفرزند دلبندشان را متلاشی خواهد کرد.درهمین افکاربودم ومنتظر صدای شلیک واحساس داغی گلوله بر روی پیشانیم که باخودم گفتم پس چرا نمیزند ومرا خلاص نمی کند؟چرا اینقدرطولش میدهد؟میخواستم چشمم رابازکنم اماحقیقتش می ترسیدم ترس ازاینکه همزمان با بازکردن چشمانم آن بعثی ملعون شلیک کند و من قرمزی خونم راهمراه باسفیدی مغزم به چشم ببینم.لذا گوشم راتیز کردم ومتوجه صحبت عربی که حالت جروبحث شدم.چشمانم را آهسته بازکردم ودیدم که یک درجه دارعراقی دیگر سررسیده ومانع ازشلیک آن درجه داربعثی به سمت من شده ودرحالیکه مشغول مجادله با آن مزدوراست سراسلحه اورا به سمت بالا گرفته تا مبادا او مرا بکشد.حدود دو دقیقه ای درحالیکه من با آن وضعیت خونین ومجروح برروی زمین افتاده بودم این بحث بین آن دو ادامه داشت ازلابلای صحبتها وحرکات دستشان متوجه شدم که درجه دار بعثی اصرار داشت که باید مرا بکشد و آن یکی میگفت که چون روز شده مادستورداریم اسیر بگیریم وتوحق کشتن اورانداری واگر این اسیر را بکشی من گزارش میکنم .واین درحالی بود که من بلاتکلیف بین ماندن ورفتن بودم.نمیدانستم حرف کدامیک به کرسی می نشیند بلاخره کشته خواهم شد ولیاقت شهیدشدن را پیدا خواهم کرد یا اینکه عمرم به دنیا باقیست وزنده خواهم ماند.این دو دقیقه نیز برمن خیلی سخت گذشت بلاتکلیفی بین مرگ وزندگی احساس عجیب وغیرقابل توصیفی است که تا شخص خودش درآن موقعیت قرارنگیرد متوجه منظور من نمی شود.بهرحال درجه داردومی باتهدید حرفش را به کرسی نشاند وآن عراقی بعثی که موفق به کشتن من نشده بود برای اینکه حرصش راخالی کند خم شده ودرحالیکه به زبان عربی دشنام میداد یکی دوسیلی محکم به صورت من نواخت وازآنجا دورشد.درچه دارعراقی بالای سرم نشست وبه زبان عربی گفت:لات خوف (نترس) – انا مسلم انت مسلم(من مسلمانم وتوهم مسلمانی)-انت اسیرانت بالامان(تواسیری ودرامانی)-سپس درحالیکه دور و برش را نگاه میکرد که کسی نباشد دستش را روی قلبش گذاشت وگفت:انا شیعه. خمینی خمینی(من شیعه هستم خمینی خمینی).درآنجابود که متوجه شدم ازآنجا که عمرم به دنیا باقی بوده این درجه دارشیعه عراقی ازبین آن همه سرباز وسیله ای ازجانب خدابوده تا بیاید و جان مرا نجات دهد چرا که اگرثانیه ای دیرتر رسیده بود آن مزدوربعثی ماشه را چکانده بود وکارتمام بود.البته راستش را بخواهید دربعضی ازمواقع که زندگی برمن تنگ می شود با خود میگویم ایکاش آن درچه دار شیعه سرنرسیده بود ومن هم شهید شده بودم هرچند که شهادت لیاقت می خواهد وشایدمن لایق آن نبودم. بگذریم آن درجه دار شیعه دیگر سربازان را فراخواند واز آنها خواست برانکاردی آورده ومرا به عقب انتقال دهند .من مرتضی را که بیهوش برزمین افتاده بود بادست نشان دادم وبازبان عربی دست وپاشکسته ای که بلدبودم خواستم که اوراهم بیاورندونگذارند درآنجا بماند.درچه دارشیعه عراقی به خیال اینکه مرتضی هم کشته شده به زبان عربی بمن گفت:خلی موت موت(ولش کن او مرده) ومن بااصرار میگفتم که :لا حی حی(نه اوزنده است). درجه دارعراقی که اصرارمرا دید به سربازی گفت تابرود ووضعیت مرتضی بیسیم چی را ازنزدیک ببیند و آن سرباز پس از مشاهده مرتضی حرف مرا باگفتن (حی حی) تایید کرد لذا برانکارد دیگری آوردند ومرتضی را هم درون آن گذاشتند ومارا به سمت سنگرهای خودشان بردند. دراین لحظه بودکه ناگهان بیاد خوابی افتادم که حدود یکماه پیش دیده بودم و آه ازنهادم برآمد چرا که درخواب دیده بودم که به سمت عراقیهایی که بطرفم می آمدند شلیک میکنم اما گلوله به آنها اثری نمی کند وعراقیها داخل سنگر آمده ودرحالیکه دستان مرا بسته بودند باخود بردند.فردا صبحش این خواب را برای روحانی گردان تعریف کرده وتعبیرش را خواستم واوهم درجوابم گفت :تعبیرش مشخص است توبزودی اسیر میشوی. حقیقتش من درآن لحظه بهم برخوردچرا که فکرهرچیزی را میکردم الا اسارت برای همین لبخندی زده وبه حاج آقا گفتم:اسارت ؟عمرا حاج آقا من ازخدا خواسته ام دراین جنگ یا شهید بشوم یا سالم برگردم سرخانه وزندگیم .نه جانبازی ونه اسارت هیچکدام از اینها در کت من نمیره.حاج آقا هم که دید من از تعبیرش ناراحت شده ام گفت:انشاالله که همینطوره ولی شما ازمن تعبیرخوابت را خواستی ومن هم گفتم.وحالا در درون برانکارد ی که مرا به سمت سرنوشت محتومی میبرد میدیدم که هم جانباز شده ام وهم اسیر.درآن لحظه بود که فهمیدم با سرنوشت وقضای الهی نمی توان جنگید وازهرچه فرار کنی همان برسرت خواهد آمد.قدم به قدم ولحظه به لحظه درحالیکه قلبم و روحم را درمنطقه جا گذاشته بودم از خاک وطن دورتر وبه خاک دشمن نزدیکترمی شدم.احساس غریبی داشتم ازسرنوشت نامعلومی که درانتظارم بود.سرنوشتی که برایم هفت سال اسارت رادرچنگال دشمن بعثی رقم زده بود هفت سال غربت و دوری از وطن وخانواده هفت سال بلاتکلیفی واسترس ونگرانی نگران ازاینکه آیا طلوع خورشید فردا را خواهیم دید؟

واما اسارت خود داستان دیگری است . . . . .

درباره نویسنده

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *